بیشتر از یک ماهی از شب رویاییِ آشناییِ دو خانواده می گذشت ولی مامان و بابا هنوز هیچ نرمشی از خودشون نشون نداده بودن .
بچه ها که متوجه درگیری ام با خانواده شده بودن تقریبا آسه می رفتند و آسه می اومدن .
مامان خیلی تلاش کرده بود تا بکشونتم خونه و نتونست . می دونستم می خواست روم کار کنه تا منصرف شم. ولی من بهانه می آوردم که سرمون شلوغه. حالا از بیکاری در حال دپرس شدن بودیم تقریبا!!! ولی رو حرف بابا که نمی شد حرفی زد . همیشه هم همین بود . مامان وقتی نمی تونست در مورد من کاری پیش ببره ، به بابا می گفت و با این کارش تیر خلاص رو می زد.
خونه که رفتم ،مامان خیلی سرسنگین برخورد می کرد .قربونش برم که اون روزا خیلی اذیتش کردم . شام نخورده هم خوابیدم . صبح بابا که سر سفره صبحانه شروع به صحبت کرد ، تقریبا برام خط و نشون کشید و من همه را از چشم مامان دیدم . به مامان نگاه می کردم و به حرف های بابا گوش می دادم .
بابا خیلی جدی ازم پرسید : رها ! واقعا دوستش داری ؟!
تو چشم های بابا نگاه کردم و فکر کردم محمد خیلی چیزا داره که دوستش داشته باشم. مصمم گفتم : آره بابا . دوستش دارم ...
مامان عصبی از پشت میز بلند شد . بابا بی توجه به مامان ادامه داد : فکر می کنی چقدر دوستش داری ؟! الانش رو نگاه نکن که جراحه و تو بیمارستان برا خودش برو بیایی داره . فردا پس فردا که باید مطب بزنه . معلوم نیست کارش می گیره یا نه ؟! به اون روزا نگاه کن ! به اینکه خدای نکرده حادثه ایی بیماریی چیزی پیش بیاد .آیا می تونی تحملش کنی یا نه؟!!!
حرفی نزدم .بابا ادامه داد : خانواده اش بماند . 
چقدر دلم می خواست بگم  نمی خوام که با خانواده اش ازدواج کنم ولی حرفی نزدم ...
بابا عصبی ولی آروم و شمرده گفت : من حاجی رو می شناسم رها ! دخترم رو هم می شناسم . خیلی برای این ناخن هات زحمت کشیدی نه ؟!
با تعجب نگاش کردم و گفت : خونه حاجی که می خوای بری . اول باید همینا رو پاکشون کنی ، اینطوری هم نمی تونی لباس بپوشی ...فکر نکنم حاجی همین طوری تو رو تو خونه اش راه بده . تو باید قید خیلی چیزایی رو که باهاشون بزرگ شدی بزنی . فکر این چیزا رو کردی ؟
من فقط می خواستم عروسِ حاج آقا شم . حالا به چه قیمتی ، برام مهم نبود . : مهم نیستن ...
بابا گفت : مثل اینکه تصمیمت رو گرفتی .
از این حرف بابا کمی خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین . ولی با حرف هایی که بعدش زد سر جام سیخ نشستم . بابا گفت که می دونه دارم تصمیم اشتباهی می گیرم ولی وقتی من می خوام خودم خودمو بدبخت کنم و به حرف هاشونم گوش نمی دم . فقط می ایسته و نگاهم می کنه و نباید انتظار کوچیک ترین کمکی هم از جانب خانواده ام  داشته باشم کمی مکث کرد انگار شک داشت بگه یا نه ولی گفت که از جهیزیه هم خبری نیست .
بابا گفت :حالا تا فردا خوب فکراتو بکن .مامانت می خواد فردا زنگ بزنه و به حاج خانم جواب قطعی رو بده .
انتظار چنین چیزی رو از طرفشون نداشتم. به هر دوشون که مشغول صبحانه شدن نگاه کردم و گفتم : نگران نباشید ! اگه رفتم پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم . با لباس سفید می رم با لباس سفیدم بر می گردم . همینو می خواستین بگین دیگه!!! شما هم با خیال راحت به مهسا و مسعود برسید .نکنه یک وقت آب تو دلشون تکون بخوره ...بغض داشتم ولی اشکم نیومد.
از پشت میز که بلند شدم . بابا تقریبا دادم زد : کجا ؟!!!
-: مرسی ! سیرم ...
ننشستم . نمی تونستم ! بابا با صدای بلند که من بشنوم به مامان گفت : با وقاحت تمام که تو چشام نگاه کرد و حرفشو زد ، دیگه چرا رفت ؟!!!
وقتی لباس پوشیده و کوله به دست از جلوشون رد می شدم .هیچ کدومشون سرشونو بلند نکردن ، شاید متوجه لباسم نشده بودن و فکر نمی کردن که دارم از خونه خارج می شم . نمی دونستم به کجا می رم . فقط می خواستم از اونجا دور شم .به ترمینال رفتم و برای تهران بلیط گرفتم . ساعت حرکت نزدیک بود.
گوشیم خاموش بود و از صبح بدون اطلاع خارج شده بودم . حتی وقتی ساعت از یک بعد از ظهر هم گذشته بود و من تو تهران پارس ماشین می گرفتم  ،اصلا از کارم پشیمون نبودم ...